وبلاگ

لی کارول کیست؟

آشنایی با لی کرول (Lee Carroll)

لی کارول کیست؟ لی کرول (Lee Carroll) سخنران و نویسنده آمریکایی است که بیشتر به عنوان چنل کننده‌ی کرایون شناخته می‌شود.

لی کرول سیزده کتاب از طریق چنلینگ از موجودیتی فرازمینی که او آن را کرایون می‌نامد نوشته است که به عنوان نمونه می‌توان به کتاب قصه های کرایون اشاره کرد. لی کارول همچنین سخنرانی و جلسات مختلفی همچون چهارشنبه های شفابخش و مدیتیشن های حلقه دوازده را به عنوان پارتنر و چنل کننده‌ی کرایون برگزار می‌کند.

لی کارول در سفر به کشور پرو
لی کارول در سفر به کشور پرو

معرفی لی کرول

  • آیا آنچه ما با حواس پنج گانه‌ی خود حس می‌کنیم، تمام واقعیت موجود است؟
  • آیا ممکن است که ابعاد دیگری علاوه بر سه بعدی که ما و جهان شناخته شده ما را شکل می‌دهند، وجود داشته باشد؟
  • آیا ممکن است موضوع زندگی‌های مجدد واقعیت داشته باشد و ما بعد از مرگ در کالبد و خانواده‌ی جدیدی چشم به این جهان بگشاییم؟ آیا ممکن است بارها این اتفاق را تجربه کرده باشیم؟
  • آیا این واقعیت دارد که برخی می‌توانند از طریق چنلینگ افکار و انرژی‌های یک وجود یا منبعی ورای این دنیای سه بعدی را در قالب کلمات قابل فهم خودمان درآورند؟

یک ذهن منطق‌گرا اغلب به سوالات فوق، پاسخ‌های منفی می‌دهد. لی کرول هم از این قاعده مستثنی نبود. او یک مهندس عزلت طلب بود و شاید اینگونه سوال‌ها برای یک مهندس حتی ارزش اندیشیدن هم نداشته باشد.

او به این موضوعات باور نداشت. اما همسرش جَن تابر کاملا برعکس او بود. لی در بدو ازدواجشان از جن خواسته بود که او را درگیر موضوعات غامضی که خود به آن باور دارد نکند. و روزی هم که جن از او خواست که به یک جلسه چنلینگ بروند، مخالفت کرد. اما جن با یادآوری این که امروز روز تولد اوست (تولد جَن)، لی را در تنگنا قرار داد و به آن جلسه رفتند.

لی می‌گوید که از آن برنامه متنفر بوده و از جن خواست که دیگر او را به چنین کاری وادار نکند. اما سه سال بعد جن دوباره از لی خواست که نزد یک مرد جوان فراروان‌بین بروند. لی با اکراه پذیرفت و تحمل یک جلسه کوتاه را به عنوان یک راه حل ساده‌تر انتخاب کرد. در آن جلسه مرد فرا روان بین به لی کارول گفت که یک استاد مغناطیس به نام کرایون سعی دارد که با او (لی کارول) در تماس و ارتباط باشد.

این جمله موجب جرقه‌ای در ذهن لی کرول شد و بلافاصله بعد از برگشتن به خانه به سراغ نوار کاست جلسه‌ی سه سال پیش رفت و مشغول شنیدن آن شد. در دقیقه‌ی 46 آن جلسه دقیقا همان جمله را شنید. شنیدن دو جمله‌ی دقیقا یکسان از دو فرد متفاوت که یکدیگر ر ا نمی‌شناسند، آن هم در زمان و مکانی متفاوت، چیزی بود که لی نمی‌توانست یک دلیل و ارتباط منطقی برای آن بیابد. پس بر روی صندلی نشست و از کرایون خواست تا خودش را نشان دهد.

از اینجا به بعدش را از زبان کرایون بشنوید:

هنگامی که او بر آن صندلی نشست، ما بر او فرود آمدیم و قلبش را مملو از عشق کردیم و او همانطور که بر صندلی نشسته بود، آشکارا گریست. هیچ واژه‌ای گفته نشد، نه زبانی در کار بود و نه گروهی از افکار. ما فقط بر او نشستیم و او را به گریه واداشتیم. او سریع از جا برخاست. بلافاصله برخاستنش به دلیل واکنشی بود که انتظارش را نداشت و علتش را نمی‌دانست.

لی کارول کرایون
لی کارول در حال چنلینگ کرایون

لحظه‌ای گمان کرد که به یک روانپزشک نیاز دارد. زیرا ناگهان و بی هیچ دلیلی می‌گریست. اما نمی‌توانست از آن احساس بگذرد. نمی‌توانست از آن بگذرد، چرا که آن احساس جدیدی بود که پیش از آن هرگز نداشتش. احساسی بی قید و شرط و مطلق از عظمتی که در آن همه چیز فرو ریخته و رها گشته و جز نور هیچ نبود. اوه، این جرقه‌ای بود که

نمی‌توانست از آن بگذرد و او دوباره بر آن صندلی نشست و ما شدیدتر بر او نشستیم تا اینکه فهمید. او اجازه دریافت چیز بزرگتری را صادر کرده بود و آن را یافت. اما درکش نمی‌کرد، او آن را درک نمی‌کرد. به هیچ وجه درکش نمی‌کرد و این آزارش می‌داد.

آن چیست؟ برای چه و چگونه است؟

نرم شدنش پس از آن آغاز شد که ما به نرمی از راه الهام و بدن هوشمندش با او شروع به صحبت کردیم و چیزهایی هم بود که گاهی او خود در هنگام دوش گرفتن دریافت می‌کرد. سخنِ آغازگشته این بود: لزومی ندارد که عشق خدا را درک کنی، لزومی ندارد از ابعاد و چیزهای کوانتومی سر در آوری. لزومی ندارد که از ذهن آفریدگار سر در آوری البته اگر بتوان گفت که آفریدگار ذهنی دارد. برای دریافت عشق لازم نیست که آن را بفهمی.

او این را دریافت. او یکی از الگوهای ذهنی خود را درهم شکست. او این الگوی ذهنی که برای درک و پذیرش هر چیزی باید آن را تحت کنترل خود، تحت کنترل واقعیت، افکار و ذهن خود داشته باشد را در هم شکست. جرقه‌ای که گفتیم این بود. و هنوز هم همین است.


پیشنهاد می‌کنم برای کسب اطلاعات بیشتر از از صفحه‌ی آشنایی با کرایون نیز بازدید کنید.

اما برای آشنایی بیشتر با Lee Carroll در ادامه، پیام کامل معرفی لی کارول از کرایون که در مورد آغاز و نحوه شکل گیری ایده‌ی کرایون است را می‌خوانید:

لی کارول کیست

می‌خواهم شما را سی سال به عقب ببرم. آن موقع، این مردی که بر این صندلی نشسته در اوایل دهه چهل زندگی خود بود (منظور شخص لی کارول است). و درمانده بود، چون اتفاقی در زندگی‌اش افتاده بود که با تفکر معمولی و منطقی قابل توضیح نبود.

او درمانده بود، چون در تمام زندگی خود تفکر خطی داشت و به آن افتخار هم می‌کرد! او آن موقع، به کارهایی که هم‌اکنون انجام می‌دهد، می‌خندید. چیزهایی که همین الان خودش است را مسخره می‌کرد!

اما آن درماندگی، او را به جایی رساند که دو مدیوم، با فاصله سه سال از همدیگر، به او گفتند که وجودی به نام «کرایون» می‌خواهد با تو تماس بگیرد. آن دو مدیوم همدیگر را نمی‌شناختند. هر دوی آن‌ها اکنون درگذشته‌اند.

و این همان اتفاقی بود که هیچ منطقی قادر به توضیح آن نبود، چرا که آن دو نفر که همدیگر را نمی‌شناختند، یک‌چیز را گفته بودند.

و این موضوع، همکار من را به دردسر انداخته بود، چون موضوعی خطی نبود. و فکر می‌کرد که همه‌چیز را باید بتوان با منطق توضیح داد، و همین هم واقعیت او شده بود.

اما این بار نمی‌شد. پس واقعیت خود را گسترش داد، چون مجبور بود. چون می‌خواست به جواب برسد. و همین موضوع، او را به یک صندلی کشاند، جایی که نشست و با هر کسی که شاید داشت گوش می‌کرد، حرف زد.

او گفت: «هر کسی که هستی کرایون، من بر روی این صندلی می‌نشینم، به من نشان بده که واقعی هستی یا نه. من به تو اجازه‌اش را می‌دهم، نشان بده که واقعی است یا نه؟!»

عکس لی کرول
تصویر لی کرول در پرو

و من به شما می‌گویم که در آن لحظه، آسمان‌ها به هیجان در آمدند. چون آن مرد، اجازهٔ آن جرقه را داده بود. او آن را گفته بود، با خواست واقعی؛ و خواب هم نبود. او می‌دانست که چیزی بزرگ‌تر از این‌هایی که می‌بیند وجود دارد، و البته در سطحی از ذهنش انتظار شکست را داشت. او واقعاً انتظار این را داشت که بر آن صندلی بنشیند و هیچ اتفاقی نیفتد، اما اجازهٔ آن جرقه را داده بود.

این که به یک واقعیت دیگر برود.

و واقعیت چیزی است که شما به آن باور دارید و اعتماد دارید که هست، و شما با آن راحت هستید. اما وقتی او بر آن صندلی نشست ما بر او فرود آمدیم و قلبش را مملو از «عشق» کردیم.

لی کارول
لی کارول

او گریه کرد. هیچ کلمه‌ای گفته نشد، هیچ گروه فکری‌ای داده نشد، ما فقط بر او نشستیم و او را به گریه انداختیم.

و او سریع بلند شد، سریع بلند شد، چون آن واکنشی بود که او انتظارش را نداشت. یک لحظه فکر کرد که باید پیش یک روانکاو برود، چون بدون دلیل گریه می‌کرد. اما نتوانست از آن بگذرد، نتوانست از آن بگذرد، چون آن یک حس جدید بود، چیزی بود که قبل از آن نداشت.

حس گسترشی عظیم، جایی که همه چیز رها شده بودند و چیزی جز «نور» نبود.

عکس لی کارول با بومیان پرو
عکس لی کارول با بومیان پرو

اوه! همین جرقه است! او نتوانست از آن بگذرد، و دوباره بر آن صندلی نشست. ما محکم‌تر نشستیم. تا وقتی که او درک کرد که اجازهٔ چیزی بزرگ‌تر را داده بود، و پیدایش کرده بود. او آن را درک نمی‌کرد، اصلا درک نمی‌کرد. این اذیتش می‌کرد.

فکر می‌کرد که: «آن چه بود؟ چرا این‌طور شده بود؟ چگونه ‌این‌طور شده بود؟»

بعد او شروع کرد که خود را نرم کند، و ما خیلی ملایم شروع به صحبت با او کردیم، با شهود و ذات و چیزهایی که او دریافت می‌کرد، که گاهی زیر دوش آب بود!

شروع به گفتن این کردیم که:

«حتما نیازی نیست که تو عشق خدا را درک کنی، حتما نیازی نیست که چیزهای فرا ابعادی و کوانتوم را درک کنی، نیازی نیست که حتماً ذهن خالق را درک کنی، حتما نیازی نیست که تو عشق را درک کنی تا بتوانی آن را دریافت کنی.»

و او این را فهمید. الگوی تفکراتی خودش را شکست. این الگو که باید کنترل‌کننده باشد، کنترل‌کنندهٔ واقعیتش، افکار و ذهنش؛ این الگوی فکری که [حتما] باید چیزی را درک کند تا بتواند آن را بپذیرد. و او این را شکست.

و جرقه همان بود. و هنوز هم جرقه همان است!


منبع
kryonfarsikryon.com

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا